14


سرانجام سروکلّهی گیلبرت بلایت هم توی مدرسه پیدا شد. دیانا قبلاً یه چیزایی دربارهی اون به آنه گفته بود ولی شنیدن کی بود مانند دیدن؟ گیلبرت با شیطونیاش همه رو اذیت میکرد، اما با «هویج کوچولو» نامیدن آنه رسماً گور خودشو کند و آنه هرگز نتونست به خاطر این حرفش اونو ببخشه. این واژهها اونقدر بار احساسی سنگینی برای آنه داشتند که اون تصمیم گرفت دیگه به مدرسه نره.
دیالوگهای جالب این قسمت:
«_من میتونم قسم بخورم که اون با جولیا صمیمی نیست. خیلیا معتقدند که اون فقط ککومکای جولیا رو برای این میشمره که جدول ضربش خوب بشه.
+برای من فرقی نمیکنه که چرا ککومکای اونو میشمره. اما میتونم بگم که این خطخطیای روی دیوار مدرسه خیلی بده. اگه کسی جرأت بکنه و اسم منو با یه نفر دیگه روی دیوار مدرسه بنویسه، من تیکهتیکهاش میکنم! چون به نظرم خیلی کار زشت و نامعقولیه! چون هم دیوارا کثیف میشن، هم منظرهی خیابونا خراب میشه... البته گرچه هیچکس اسم منو روی دیوار مدرسه نمینویسه...»
«برای من اصلاً مهم نیست که اون چی ممکنه دربارهی من فکر کنه. من خودمو با هیچکس مقایسه نمیکنم. چون از نظر من مقایسه کردن کار درستی نیست. آدم باید همونی باشه که هست. این باعث افتخاره!»
پ.ن: به نظر من رفتار گیلبرت بلایت فقط یه شیطنت کودکانه بود. اما دلیل واکنش فراطبیعی آنه یه زخم کهنه بود. اون از اول هم روی رنگ موهاش خیلی حساس بود و بابتش بسیار غصه میخورد. حالا اینکه یه نفر علنا اونو به هویج تشبیه کنه و رنگ موهاشو تو صورتش بکوبه، طبیعیه که آنه هم ناگهان منفجر بشه و همهچیو به هم بریزه.